X
تبلیغات
.:: دیـــــدگــــــاه ::.

.:: دیـــــدگــــــاه ::.

مباحث کلاس

 

 

                                                          

نظریه های انسان شناسی

      

           - نظریه ها در تمام شاخه ها ی علوم اجتماعی در امتداد روش هستند(روش و نظریه دوروی یک سکه هستند) نظریه ها دیدگاههای منسجمی اند که انسان شناسان برای تبیین پدیده های اجتماعی ،فرهنگی و تشریح کارکردهای مختلف پدیده ها بکار میبرندومعمولا"نظریه ها زمانی بوجود می آیند که نظریه های موجود(نظریه انسان شناسان پیشین)توانایی خود را برای تبیین و شناخت پدیده ها از دست میدهندو دیدگاههای تازه ای کشف و مطرح میشود که توانایی بیشتری برای تشریح و تحلیل پدیده ها عرضه میکند.

        نظریه به این دلیل که داعیه توانمندی بیشتربرای تبیین و تشریح پدیده ها را دارندهمواره نظریه های پیش از خود را به چالش میکشندو بصورت یک دیدگاه و پارادایم رقیب برای نظریه های پیشین مطرح میشوند.از این نظ درک پدیده های علمی از جمله نظریه های انسان شناسی مستلزم این است که فرد رابطه بین دیدگاههای مختلف و موجود در مورد یک پدیده را بدقت و بدرستی بشناسدو باتوجه به همین اصل هیچگاه نمیتوانیم یک نظریه را بطور مطلق و انتزاعی و تنها بدون در نظر گرفتن نظریه ها و دیدگاههای رقیب فهم کنیم .

    بحث هایی که تا بحال در مورد انسان شناسی داشته ایم بصورتهای گوناگون این دیالوگ و چالش بین دیدگاههای مختلف را توضیح داده .برای اینکه بتوانیم روح نظریه را درک کنیم، لاجرم باید تاریخ علم در هر رشته ای از جمله انسان شناسی را بفهمیم .به عبارت دیگر لازمه فهم نظریه ها این است که گفتمان یک رشته یا سنت یک رشته را باید فهمید،تا منطق حاکم بر نظریه کشف شود.چراکه رقابت و چالش انگیزی هر نظریه در یک بستر تاریخ طولانی از دیالوگ میان دانشمندان حرکت میکند. با توجه به مسائل گفته شده نظریه های انسان شناسی را در یک بستر تاریخی از سالهای 1800میلادی به بعد بررسی میکنیم.البته تاریخ آن بطور رسمی ربع آخر قرن نوزدهم است که اولین پایه های انسان شناسی شکل میگیردوتثبیت میشود،اما نظریه تکامل گرائی تاریخ طولانی تری دارد،تاریخی که نه تنها از فعالیتهای انسان شناسی ،بلکه برآمده ازدستاوردهای زیست شناسان ،تاریخدانان و...است بخصوص نظریه های داروین بسیار تاثیر گذار بود بر پارادایم تکامل گرائی و انسان شناسی .

    پارادایم انسان شناختی یک بستر سیاسی اجتماعی و فرهنگی خاص هم داشت ،یعنی بغیر از بحثهای دانشمندان این بستر است که این نظریه را تقویت میکند و توسعه و تکامل آن را موجب میشود.البته نه تنها نظریه تکامل بلکه تمام نظریه های علوم اجتماعی در دوبسته معرفتی وسیاسی واجتماعی شکل میگیرد که یک نوع تقارن،همبستگی و همسخنی بین بستر معرفتی ،تاریخی و سیاسی اجتماعی وجود دارد.

 

 

 

نظریه تکامل گرایی:

 

       - این نظریه بحث آفرینش و چگونگی پیدایش انسان و بحثهای داروین شروع میشود،اما تکامل گرایی نه تنها انسان بلکه تمام فرهنگ را در برمیگیرد.این نظریه در واقع در ربع آخر قرن نوزدهم پارادایم تثبیت شده در گفتمان انسان شناسی است .موضوع بسته سیاستی آن استثمار است . اینکه انقلاب صنعتی قدرت عظیمی به اروپا و جوامع صنعتی غرب میدهد و یک نابرابری  عظیمی در جهان بوجود می آید و شکاف عظیمی میان چند کشور از لحاظ اقتصادی ،سیاسی و ...باقی جهان بوجود می آید.در نتیجه ذهنیت قوم مدارانه را تقویت میکند که اروپا مهمترین و کاملترین نمونه تمدن است و باقی در سطح پائینتری قرار دارند .

       بلحاظ معرفتی هم گفتمان تکامل گرایی در این مورد متفق القول بود که تاریخ بشر ،تاریخ پیشرفت است (البته این ایده پیشرفت قبل از انسان شناسان توسط روشنفکران عصر روشنگری قرن18مطرح شده بود) این ایده پیشرفت یک ایده فلسفی بود ،دراین باره که پیشرفت چیست ،اختلاف نظر بود برای مثال درک هگل و مارکس و ... بایکدیگر متفاوت است و....انسان شناسان مسئله تکامل یا پیشرفت فرهنگ را مطرح کردند اینکه تمام جوامع در حال تحول به سوی پیشرفت هستند ودراین مسید اروپائیان به کمال پیشرفت دست پیداکنند.انسان شناسان هم در صددتوضیح ایده های بشریت به زبان انسان شناسی بودندکه عبارت بود از پیچیده شدن ساخت و کار فرهنگ به این معنا که هر چه به گذشته برویم جوامع ساده تر هستند از آن حیث که فناوری و تکنولوژی که بکار برده میشود و برخورداری عموم از این پیشرفت و توانایی خواندن و نوشتن و قدرت بکارگیری عقل (بخصوص عقل جدید)کمتر است ،واز آنجا که تراکم جمعیتی هر چه به عقبتر برگردیم کمتر است ودر نتیجه مناسبات انسانی هنوز پیچیده نشده است به جوامع گذشته جوامع ساده میگفتند که باگذشت زمان در نتیجه توسعه علم ،انباشت جمعیت،انباشت ثروت و ... پیچیده تر میشود..البته در ایده های انسان شناسان درباره فرهنگ بطور مشخص روی پدیده های مختلف کار میکرد و نظریه میدادبه این صورت که ملا":چگونه دین از سادگی به پیچیدگی رسیده (بیخدائی --- چندخدائی---خدای واحد)

   بطور همزمان در مسیر تاریخ مجموعه بسیاری از اتفاقات رخ میدهد تا انسان بتواند به یکباره شاهد آن باشد که به یک تحول در فکرش درباره کلیت هستی برسد.

تایلور؛جان گرایی:

 

     بشر معتقد بوده اشیاءبیجان ،جان دارند که البته بقایای آن باقی مانده اند (برکت اشیاء و احساس اشیاءوحیوانات) نتیجه اینکه در بستر معرفتی فیلسوفان ،طبیعی دانان ،مورخان و باستان شناسان در کنار هم قرار گرفتند و مجموعه کار آنها پارادایم این انسان شناسی است که شکل میگیرد .در واقع این پارادایم در زمانی است که رنسانس شکل گرفته ،عصر روشنگری به بلوغ کامل خود رسیده وبه آشکار بیشترین پیشرفت خود را نشان میدهد و تفکر متافیزیکی به انزواکشیده میشود و نهادپرقدرت کلیسا کاملا"افول پیدا میکند.نزاع بین دو دسته از نیروهای اجتماعی هم شکل میگیرد یکی از آن دسته ها برقدرت کلیسا تکیه کردند و دیگری نیروهای پیشرو و نوگرایی که سامان جدید اجتماعی را طراحی میکنند(مدرنیته) طبقه متوسط جدید که وقت زیادی صرف خلاقیت و توسعه استعدادهایش را دارد بوجود می آید.

      این پارادایم یک نظریه است ،بدین معنا که براساس آن همه چیز را میتوان توضیح داد.در این مواجهه نظریه تکامل گرایی دیدگاه و مذهبی بود که دیدگاه پیشین را منسوخ میکرد .یادآوری این نکته لازم است که تکامل علاوه بر آن یک روش هم بود زیرا اگر بخواهیم از این چشم انداز به پدیده ها نگاه کنیم باید یک روش تاریخی را هم درنظر بگیریم زیرا که نمیتوان تحول و توسعه جامعه را دید بدون آنکه این مسیر را در نظر نگرفت از طرفی هم باید از یک بینش تطبیقی برخوردار بود ،یعنی مقایسه جوامع پیچیده تر و ساده تر و کاملا"پیچیده تر که از مقایسه آن یک مسیر خطی را میتوان استدلال کرد.در این راستا باید وحدت روش و الزام به روش را رعایت کرد  که همه گیر باشد واز طرفی مسئله تکامل گرایی یک روش تجربی را هم ایجاب میکرد.

الزامهای روش شناختی: رویکرد تاریخی / رویکرد تطبیقی / عینیت گرائی یا تجربی بودن

تکامل گرایی در سالهای 1920 با چالشهایی مواجه میشود ،این چالشها هم به مشکلات روش این دیدگاه و هم به جنبه های سیاسی اجتماعی این دیدگاه مواجه شد.دوگروه به نقادی نظریه تکامل گرایی میپردازند 1- انسان شناسانی در آلمان (نحله اشاعه گرایی)2-گروهی در آمریکابه رهبری انسان شناس آلمانی تبار (بوآلس) نحله فرهنگ و شخصیت .این دومکتب نقاد علیرغم اینکه همزمان بودند اما دو رویکرد مختلف را ارائه دادند.

 

اشاعه گرایی:

       اساسا"برای فهم فرهنگ بشر باید به سازوکار روابط بین فرهنگها توجه کردو اینکه یکنوع دیالوگ و گفتگوهای مستمر بین گروههای انسانی که در سراسر کره زمین پراکنده بودند وجود داشته واین دیالوگ و ارتباط زمینه توسعه و تغییر فرهنگ رابوجودآورده.اگردر تکامل گرایی جوهر اصلی تغییر تکامل است ،اشاعه گرائی عنوان میکند که جوهر تغییر فرهنگ ارتباط ومجاورتهاوقاموس میان فرهنگهاست. فرهنگ انسانی ابتدا در چند کانون شکل میگیردکه در نتیجه حوادث گوناگون گسترش میابد و در این گسترش کانونهایی وجود داردکه ارتباط میان این کانونها باعث توسعه فرهنگ انسانی میشود تا بشکل امروزی اش برسد .بین النهرین (بدلیل ویژگیهای آب و هوایییش )یکی از این کانونهاست ،انسانشناسان خیلی به یافته های باستان شناسی آن تکیه میکنند. عوامل ارتباط میان فرهنگها ،جنگها،افزایش جمعیت و...میباشدو باعث پراکندگی انسانها و در نهایت ارتباط میان فرهنگها واشاعه فرهنگ میشود.دراینجا باید میان فرهنگ یابی(جامعه پذیری)وفرهنگ پذیری تمایز قائل شد.

 

فرهنگ پذیری:

          دوجامعه متفوت عناصری از فرهنگ خودرا به هم منتقل میکنند .مفهوم فرهنگ پذیری و ارتباط میان

 

 

فرهنگها و جابجایی عناصر فرهنگی و حوزه فرهنگ از مفاهیم کلیدی مکتب اشاعه گرایی است .در توضیح حوزه فرهنگ باید گفت که بر اساس تفکیکهای جغرافیایی میتوان شباهتها و انسجامهایی از نظام فرهنگی تشخیص داد.این مفهوم مهم است زیرا تاثیر وتشکیل انسجام فرهنگی در واحد سرزمین معین گروههای اجتماعی را نشان میدهد،از طرفی این مکتب برفرهنگ شفاهی و فرهنگ مادی (ابزارها)وفولکلور تکیه میکند . از آن جهت ابزار مادی مهم است که از طریق اشیاء به معنا میرسیم زیرا که در انتقال بین فرهنگها،ارزشها و حوزه نرم افزاری فرهنگها منتقل میشود .باید به این نکته توجه داشت که دادوستد میان فرهنگها از طریق ابزار مادی مثل پوشاک ،تکنولوژی و... صورت میگیرد .شرایط عینی و مادی باید تغییر کند تا معناها و مفاهیم بتدریج شکل بگیرد. در همین دوره ها ایده تاخیرفرهنگی شکل میگیرد به این معنا که در انتقال فرهنگ کالاها و ابزارها منتقل شود اما معناها منتقل نمیشود.(درتغییرات فرهنگی اشاعه گرایان به این نکته دقت نکردند که ممکن است که صورتهای مادی مانند اشیاء منتقل شوند اما صورتهای معنوی منتقل نشود زیرا که صورتهای معنوی با دورن انسان تعارضهاو تضادهایی ایجاد میکند ).

 

وجه تشابه تکامل گرایان و اشاعه گرایان:

      هر دو به منشاء بودن فرهنگ اعتقاد داشتند با این تفاوت که تکامل گرایان میگویند بشر بدوی بوده وبتدریج متمدن شده است و مسیر جستجو برای رسیدن به منشاء سیاست و اشاعه گرایات قائل به مسیر خطی فرهنگ نبودند.

 

دیدگاه فرهنگ و شخصیت (نسبی گرایی یا خاص گرائی فرهنگی ):

     .این دیدگاه از دل خاص گرایی برآمده است به این معنا که بجای شباهتها باید به تفاوتها پرداخت. بوآس درنفس بینش سیاسی از برتری دادن هر کیش و قوم دیگر واکنش نشان داد زیرا که این قوم مداری اروپا باعث جنگ جهانی اول و... شده است.در شکل گیری امپراطوری اروپا از سالهای 1850به بعد با شکل گیری ایالتها و جنگ میان  بومیان و مهاجران ونهایتا"استقلال ایالات متحده آمریکا بوآسو شاگردانش مطالعه کردند و غروروتکبر فرهنگی ناشی از شکل گیری Nation Staets را مشاهده میکنند و شروع به نقد فرهنگی خود میکنندو آمریکا محوری و اروپا محوری را به چالش کشیدند.

 

نقد بوآس:

    1- در سه روش تکامل گرایان تجربی است اما هیچ مطالعه تجربی در فرهنگ های جهان انجام نشده است (تعبیر انسان شناسی صندلی نشین) 2- تاکید بر شباهتها باعث غفلت نسبت به تفاوتها شده است اما باید توجه داشت که تفاوتها هم میتوانند به اندازه شباهتها تاثیر گذار باشد.3- سازو کار فهم فرهنگ باید فهم درونی باشد نه بیرونی به این معنا که با مفاهیم جهانی مثل وحدت روانی نمیتوان تمام فرهنگ را شناخت بلکه بازیستن داخل فرهنگ میتوان آنرا شناخت.

 

 

بوآس ایده جبرفرهنگی را مطرح کرد به این معنا که الگوها ی فرهنگی و معنایی و نظام ارزشها و تجربه مللها، شیوه رفتار افراد را شکل میدهند وتعیین میکنند(تکامل گرایان معتقدند که تاریخ سرنوشت محتومی دارد).ازاین لحاظ بوآس هم تکامل گرایان و مارکسیستها را به چالش کشید چراکه مارکسیستها و تکامل گرایان باهم بسیار عجین شده بودند.

  شاگردان بوآس انسان شناسی فرهنگی آمریکا را بوجود آوردند،به همین دلیل در نیمه اول قرن بیستم در اروپا به انسان شناسی میگفتند انسان شناسی اجتماعی و در آمریکا میگفتند انسان شناسی فرهنگی .زیرا در قرائت اروپایی فهم فرهنگ زیاد به شخصیتها ، آدمهاو ارزشها وابسته نبود بلکه ساختارهای مکان اجتماعی مطالعه میشد در حالی که در قرائت بوآس و شاگردانش در سطح فرد به این مسئله پرداخته میشد.این دونحله (فرهنگ و شخصیت،اشاعه گرایی) رقیبهایی گشتند برای نظریه تکامل گرایی ،گرچه باندازه تکامل گرایی تاثیر گذار نبودند در همین دوره نظریه سومی شکل گرفت که میتوان گفت در آکادمی های علوم اجتماعی انقلاب عظیمی بودو باندازه تکامل گرایی در آکادمی ها تاثیرداشت.این نظریه ساخت گرایی نام داشت.

       این نظریه توسط کلود لوی اشتروس طرح شد(1945به بعدمطرح شدودرسال1960به اوج خودرسید).همزمان با این نظریه،نظریه کارکرد گرایی توسط مالینفسکی مطرح شد،البته این نظریه بیشترین تاثیر خودرا درآمریکا گذاشت.کارکردگرایان به منشاء فرهنگ نمیپرداختند بلکه بطرز عمل فرهنگ و تاثیر آن در درون یک نظام اجتماعی توجه میکردند.دلیل اینکه این نظریه درون امریکا شکوفاشد این بود که آمریکا تاریخ نداشت واین نظریه هم به تاریخ اهمیت زیادی نمیداد واز آنجا که از الزامهای روش کارکردگرایان این بود سیستم تاریخ فرهنگ را شناخت وبا مشاهده افراد بدون توجه به بسترهای تاریخی و فرهنگی میتوان همه چیز را فهمید بازهم علتی شد برای گسترش آن در آمریکا .

    با توجه به مطالب گفته شده دو روش بوجودآمده یکی روش مشاهده پوزیتویستی (با توسعه مالینفسکی)ودیری روش پیمایشی(پرسشنامه) البته کارکرد گرایی مالینفسکی و نظریه ساختی کارکردی دارای وجهی بود که ساخت گرایی نام داشت .حرف لوی اشتراوس این بود که میخواست عالم علوم طبیعی که قوانین حاکم بر طبیعت را کشف میکند تلاش میکرد قوانین حاکم بر ذهن بشر به هنگام خلق فرهنگ را کشف کند.(چه قانونی است که طی آن ذهن بشر برای تولید آتش استفاده میکند؟) . طبق این دیدگاه ساختار کلیتی است که رفتارهاو اندیشه ها و گفتارهارا در بر میگیرد.این ساختار تحت تاثیر فروید و دوسوسور،ناخودآگاه و پنهان عنوان شد یعنی چیزی نیست که ما به آن اشراف داشته باشیم و البته وظیفه انسان شناس این است که این ساختار را کشف کند.

      اشتروس عنوان کرد که ساختار چیزی مثل زبان است (دوسوسوردر سالهای 1900نظریه ای عنوان کرد که زبان از توانش قاصراست و ساختاری است که در آن باید میان گفتار (حرف زدن)وزبان(ناخودآگاه و قاعده مند) تفاوت قائل شد.به این معنا که فرهنگ دارای یک Lung  , وParoul است و باید انسان شناس هم Lung ویا همان قواعد ساختاری و گرامر را پیدا کند. وی در مطالعات اسطوره و خویشاوندی و نظام های قضایی انجام داد تا بتواند ساختاری که فرهنگهای متفاوت از آن نشات میگیرد را توضیح بدهد. برای مثال یکی از ساختارهایی را که کشف نمود قاعده"منع زنا با محارم" بود بدین معنا که در طول تاریخ افراد به دو گروه محارم و غیر محارم تقسیم میشوندو...

      از دیگر ابداعات اشتروس اصل تقابل در زبان شناسی بود به این مفهوم که صداها و واژه ها در زبان بر اساس یک رابطه تقابلی شکل گرفته است و در فرهنگ ها هم متضادهاو مترادفها در کنار هم قرار میگیرند تا بشر فرهنگی را شکل دهد،برای مثال:کم و زیاد-خوبی و بدی- زن و مرد- زشتی و زیبایی.

در علوم اجتماعی یکی از آرزوهای مهم این بوده که علمی شود مثل فیزیک که قانون داشت و اشتروس سعی داشت به این آرزو جامه عمل بپوشاند.البته ساختارگرایی یک ایده کلیدی داشت و آن این بود که معنای هر عنصر فرهنگی از دل یک سیستم بیرون می آید .مثل رنگهای چراغ راهنمایی در قواعد راهنمایی و رانندگی ،یعنی رنگهای سبزو زردوقرمز وقتی در سیستم قوانین راهنمایی و رانندگی هست معنا دارد ودر سیستم های دیگر وساختهای دیگر ممکن است معنایشان عوض شود. برای درک هر عنصر باید کلیت آن فهم شود تا بتوان معنای اجزا را در آن کلیت قراردادو آن کلیت هم شامل تقابلها میشود مثل اینکه بگوییم سبز معنایش این است که زردو قرمز نیست و ... . همین توضیح را هم اشتروس درباره اسطوره و دین ارائه داد و نتیجه این پژوهشها ی نحله ساخت گرایی شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 18:0  توسط سمیه ابن الحاج  | 

مباحث کلاس

شیوه به کار گیری مفاهیم در تحلیل فرهنگی:

 

 

هدف علوم انسانی و علوم اجتماعی برای مفهوم سازی و به کارگیری فرهنگ انسان و آثار انسان می باشد.یکی از این مفاهیم "گفتمان در رشته ی انسان -شناسی" می باشد.                                                                        

گفتمان در حیطه ی انسان شناسی:کسی که بخواهد در این حیطه متخصص باشد باید با گفتمان این رشته آشنا باشد (البته برای هر رشته ای این طور است) و به این نکته توجه داشته باشد که انسان شناسی یک طرز سخن و یک طرز بیان و بازنما کردن است پس باید نسبت به زبان و مفاهیم حساس بود وتوجه داشت که مفاهیم و انگاره ها در یک بستر تاریخی و انتقادی شکل می گیرند.               

 

 

     ویژگی زبان علمی انسان شناسی                                        

1)غیر شخصی است:درست است که عواطف ممکن است که روی تحقیق اثر بگذارد اما آن چیزی که محقق می نویسد دارای جنبه غیر شخصی است،یعنی یک زبان تعمیم یافته است و حدیث نفس نیست.                                            

2)زبان علم توضیحی،تبینی و تشریحی ست:با استفاده از این زبان رابطه میان پدیده های فرهنگی و شیوه بافت مندی فرهنگی را مطرح می کنیم و توضیح می دهیم.                                                                                       

3)زبان علم از زبان محاوره و عامیانه متمایز است :کار انسان شناس با مفاهیم از لحاظ معنا و کاربرد کاملا متفاوت از زبان محاوره است،این تفاوت از آنجا منشاء میگیرد که مفاهیم در زبان انسان شناختی از دل یک پارادایم نظری بیرون می آید به این معنا که مفاهیم (مناسک،طبقه،فرهنگ،جامعه و....)از دل انگاره های نظری بیرون می آید و نسبت به پارادایمی که در آن قرار دارد معنای متفاوتی به خود میگیرد،مانند مفهوم فرهنگ از دیدگاه تایلرودیدگاه مالینفسکی.در نهایت  مفاهیم در میان علوم انسانی و زبان محاوره اشتراک لفظ دارند اما اشتراک معنا ندارند .مفاهیم در زبان علمی دارای خصلت پارادایمی ست  و در واقع دارا بودن این ویژگی وجه تمایز میان متخصصین علوم اجتماعی با دیگران می باشد،این نکته به این معنا است که متخصصین علوم اجتماعی با توجه به برداشت  نظری و پارادایم خاصی از مفاهیم و کلمات استفاده می کنند.                                  

4)میان مفاهیم در رشته های مختلف علوم انسانی نیز تفاوتهای جزئی و بسیار مهمی وجود دارد زیرا که در هر رشته رویکردها و مسائل کلیدی متفاوت است. 

5)علوم اجتماعی ماهیتی انتقادی دارد :باید در علوم اجتماعی به این نکته توجه داشت که هر گفتمان و مفهوم برای چالش یک گفتمان رقیب شکل گرفته است،مانند واکنش نسبی گرایان با تکامل گرایان و یا ذکر این مورد توسط الیوت در کتاب "درباره ی فرهنگ"که فرهنگ در انتقاد به مذهب شکل می گیرد و مثالهایی از این دست.                                                                  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 13:14  توسط سمیه ابن الحاج  | 

رپ

رپ فارسی یک جنبش زیر زمینی است که کلمات صریح  ، زبان عامیانه و گرامر غلط  ازآن یک موسیقی ممنوع را ساخته است و خوانندگان رپ را مجبور کرده برای انتشار آهنگ های خود از فضای اینترنت استفاده کنند.

زیرزمینی بودن این نوع موسیقی مانع رسمی شدن و درنتیجه  مورد مطالعه ی علمی قرار گرفتن آن  می شود. مجید کیانی در مقاله‌ای با عنوان «طبقه‌بندی جامع انواع موسیقی در ایران» که در وب سایت رسمی «خانه موسیقی» منتشر شده است، رپ را به عنوان نوعی از موسیقی ایرانی  به رسمیت نشناخته و رپ در این مقاله کاملا نادیده گرفته شده است و نصیر مشکوری در مقاله‌ای (1) رپ فارسی را طبقه بندی کرده که وجود چنین مقالاتی حاکی از این است که  موسیقی رپ در ایران مورد توجه افرادی قرار گرفته است .

در مقاله حاضر  اشعار موسیقی رپ به عنوان یک متن فرهنگی که بازتابی از جامعه است نگریسته شده و مورد تحقیق علمی و جامعه شناختی قرار گرفته است . تحقیقات بر روی گروه رپ فارسی «زدبازی»  که در لندن فعالیت می‌کند صورت گرفته است . نگاهی به صفحه گروه رپ زد بازی در ویکی‌پدیا تایید می‌کند که این گروه بیش از هشت میلیون دانلود آنلاین داشته‌است ، با مشاهده ی این آمار ، سایت ها (2) و و بلاگ های  این گروه وطرفدارانشان در اینترنت که تنها فضای دسترسی به این اشعار است می توان به میزان طرفداران این گروه که اغلب جوان هستند پی برد  . آهنگ های زمین صاف ، تابستون کوتاه و آهنگ ایرونی  LA (Los Angeles   ) بیشترین استقبال را داشته است . از خوانندگان این گروه ، سامان ویلسون‌ (Wilson) ، سهراب ام‌جی  (MJ مخفف   Master Of Joint :سلطان دود )، مهراد هیدن (Hidden) ، سیاوش سیجل(Sijal)  ، علیرضا جی جی  (JJ) و نسیم می باشند .

این گروه تا به حال حدود ۳۰ آهنگ به صورت تکی ساخته‌اند اما در چند ماه گذشته درصدد ساخت اولین آلبوم منسجم خود هستند.آخرین کار این گروه «کوکولی کو؟» نام دارد . آهنگ های ساخته شده ی این گروه کوکولی کو؟ ۱۳۸۸ ،  ایرونی L.A ، کوچه  ۱۳۸۸، زمین صافه ۸ ۱۳۸ ، زندگی مال منه  ۱۳۸۸  ،شهر تاریک  ۱۳۸۷ ، فری استایل ، تابستون کوتاهه ،  بی‌حس ، آهنگامون خداست ، بریم فضا ، مهمونی ، پارتی ،کل‌کل ،  آماده باش ، از خزر تا خلیج فارس ، واسه هر ایرانی {به همراه هیچکس}، دیس فینچر و داریا ، دیس آجیلی،  مال هم بودیم و عروسک می باشد.

اشعار این گروه در دسته ی رپرهایی قرار می گیرد که با اشعار خود می خواهند واقعیت تلخ زندگی مدرن

شهری را به نمایش بگذارند.

1)       برای مشاهده ی مقاله به سایت  TehranAvenue.com مراجعه کنید.

2)       http://www.zedbazi.ir/

در یکی از آهنگ ها به نام (کوچه ) با توصیفاتی  که از  خیابانها و روابط میان افراد می شود تصویری از جامعه ی سنتی  که اشاره به شهر تهران است در ذهن شکل می گیرد. بیان ویژگی هایی چون آلوده نبودن آسمان این شهر  ، سیاهی آسمان تهران امروز را یاد آور می شود که  با مدرن شدنش ویژگی های مطلوب سنتی اش را ازدست داده است .جامعه ی مدرن در اشعار این گروه اغلب باویژگی های نامطلوب بیان می شود.

عدم ارتباط عاطفی میان افراد جامعه یکی از ویژگی هایی منفی است که  گروه زد بازی در اشعارش برای این جامعه قائل است . زدباز یافراد این جامعه را به ربات و دستگاه تشبیه می کند و قلب افراد را سنگی می داند که این تشبیهات به بی احساس بودن افراد که نتیجه آن عدم شکل گیری ارتباط عاطفی میان افراد است اشاره دارد .در این جامعه ی بی احساس قلب های افراد می شکند و با اینکه در میان جمع هستند احساس تنهایی می کنند .یکی دیگر از ویژگی هایی که در اشعار زدبازی برای جامعه ی مدرن بیان می کند شبیه شدن افراد به یکدیگر است .

 از نظر زدبازی شبیه شدن افراد یک از ویژگی های منفی است که در جامعه یمدرن شهری اتفاق می افتد . منظور زدبازی زا این شباهت کثرت افراد در عمل به یک کاریست که ضد ارزش می باشد .در این جامعه که ارزشهای غیر اخلاقی رواج دارد اگر فردی ارزشی غیر از ارزش های غالب جامعه داشته باشد یا دچار تنهایی می شود یا اینکه خودش را تغییر می دهد و به دیگران شبیه می گردد که افراد مجبور می شوند به دیگران شبیه گردند. واژهایی چون همه مثل هم ، مثل بقیه ، نشان دهنده ی وجود شباهت میان افراد این جامعه است .و همچنین در آهنگ نشان دهنده ی وجه مشترکی میان افراد جامعه است. این شباهت در میان زنان این جامعه  با توجه به ملاک های ارزشی که برای آنها تعیین شده نیز وجود دارد.

 در جامعه ی مدرن زنان به کالایی برای لذت جویی تبدیل شده اند که ملاک ارزشگذاری بر روی آنها  در بدن آنها خلاصه می شود و قابلیتهای آنها در موارد دیگر نادیده گرفته می شود  .در این جامعه زنانی که به آنها برچسب دافی را می زنند مورد پسند جامعه می باشند چون آنها ویژگی هایی دارندکه مطابق با ارزش های زیباشناختی جامعه است .در اشعار زد بازی برای دافی ویژگی هایی چون موی مش ، موی بور ، کمر باریک و ارتباط جنسی با جنس مخالف را بر می شمارند . نگاه کردن به زنان برای برقراری رابطه و تعامل با آنها نیز نشان دهنده ی کالایی شدن آنها  می باشد در این جامعه زنان به کالایی تبدیل شده اند که باید به بهترین شکلی که جامعه انتظار دارد به دیگران ارائه شوند .علاوه بر این ویژگی نا مطلوب میل به خشونت نیز در این جامعه وجود دارد .

جامعه ی مدرن جامعه ای خشونت طلب است .در اشعار زدبازی دعوا کردن ، آدم کشی ،کتک کاری ، داد و بیداد و استفاده از کلمات غیر اخلاقی که نشان دهنده ی خشم بدون سانسور است ، بیان کننده ی خشونت در این جامعه است .افراد این جامعه به محافظه کاری نیز تمایل دارند .

افراد جامعه ی مدرن محافظه کارهستند .افراد ارزشهای واقعی خود را می پوشانند و در رابطه با دیگران شخصیت خود را سانسور میکنند .این سانسور و محافظه کاری در روابط دوستی نیز دیده میشود .در اشعار زدبازی تمایل به چشم پوشی کردن از رفتار خود و دیگران به وجود  این محافظه کاری در افراد این جامعه اشاره دارد.این نوع  محافظه کاری وسانسور کردن با عث بوجود آمدن ابهام در افراد جامعه ی مدرن شهری می شود .

 ابهام  یکی دیگر از ویژگی های جامعه ی مدرن است . احساس گیج شدن ، ایجاد علامت سوال از نشانه های  وجود ابهام در اشعار زد بازی است . در این اشعارفردی که در زندگی در حال عجله و شتاب است وخود را در مسابقه ای می بیند که برد و باخت اهمیت دارد ، در برابر مرگ و پایان زندگی دچار تناقض می شود که این تناقض باعث ایجاد  ابهام در او می گردد.

با مدرن شدن جامعه ،تقسیم بندی فضاها بازتولید می شود. نتیجه ی این بازتولید تغییر معنای فضاها و در نتیجه کاربرد متفاوت از فضاها را به دنبال دارد.در آهنگ (کوچه ) ، زدبازی ویژگی های جامعه ی سنتی را بیان می کند تا ویژگی های جامعه ی مدرن را نشان دهد . کاربرد کوچه در جامعه ی سنتی متفاوت از کاربرد آن در جامعه ی مدرن شهری است .در جامعه ی سنتی کوچه محل بازی بچه ها و فضایی است که مردم در آن با هم حرف می زنند  ، راه می روند و فضای کوچه را تماشا می کنند، درختان و جوب های آن را می بینندکه در جوب های آن آب جاری است .واژه ی بچه های کوچه نیز نشان دهنده ی پیوند میان کوچه و افراد جامعه می باشد .در حالی که  در جامعه ی مدرن شهری کوچه محل رفت و آمد است و روابط در آن شکل نمی گیرد  و افراد کوجه را بیرون از خود حس می کنند .

در جامعه ی مدرن شهری نحوه ی برخورد با افراد بر اساس طبقات اجتماعی انها  شکل می گیرد . میزان  کنترل اجتماعی وارده بر افراد طبقه ی اجتماعی بالا ضعیف تر است. در اشعار گروه زدبازی محله هایی از تهران مثل خیابان فرشته و نیاوران مکان برگزاری مهمانی ها و پارتی ها می باشد که ویژگی مشترک این محله ها کنترل اجتماعی ضعیف تر نسبت به مکانهای دیگر است چون در این محله ها افرادی با طبقه ی اجتماعی بالا زندگی می کنند.

با بر شمردن خصوصیات جامعه ی مدرنیته این تصور شکل می گیرد که جامعه ی مدرن به سمت جامعه ای سوق پیدا می کند که ارزش ها ی ضد اخلاقی در آن رواج پیدا می کند  اما  در این جامعه ی که مردمانش نسبت به یکدیگر دچار بی احساسی شده اند و  ملاک های ارزشگذاری زنانشان آنها را تبدیل به کالا کرده است و خشونت این جامعه را فراگرفته ، هنوز ارزش هایی چون دفاع از کشور ، وطن پرستی  در میان افراد این جامعه دیده می شود .بسیاری از رپر های فارس درباره ی کشورشان ایران و شاعرانی چون مولانا اشعاری را سروده اند که این نشان دهنده ی حس وطن پرستی آنها می باشد .

اگر به جای انتقاد از موسیقی رپ به خاطر ایجاد سبک جدید در موسیقی و صراحتش  ،اشعار موسیقی رپ را که برگرفته از زندگی روزمره جوانهاست به عنوان آئینه ای که ارزشها ،دغدغه ها ، آرزروها و انتظارات و اعتراضات جوان را بازتاب می کند بپندارند ، از این طریق می توان به شناخت جوانی که او را از نسلی  ناشناخته می دانند رسید.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 18:21  توسط صمدی  | 

انسان شناسی شهری

     انسان‏شناسي شهري، به عنوان تخصصي ويژه در انسان‏شناسي فرهنگي، پس از جنگ جهاني دوم يعني هنگامي مطرح شد كه وضعيت اقتصادي ـ سياسي جديد سبب رشد گسترده وانفجار آميز شهرها نه فقط درمناطق توسعه يافته بلكه در مناطق  درحال توسعه جهان نيزشده بود.انسان شناسی شهری به سه دوره حدودا بیست ساله تقسیم میشود که از سال 1940 آغار میگردد.هر یک از نسل‏هاي انسان‏شناسي شهري در طي دوره‏هاي مختلف موضوعات متفاوتي را مورد مطالعه قرار مي‏دادند. نسل اول‏ انسان‏شناسي شهري كه متعلق به دو دهة اول يعني دهه‌هاي چهل و پنجاه بود. درپي يافتن بقاياي زندگي روستايي در شهر بود. اين نسل را مي‏توان در نزد انسان‏شناسان مكتب منچستر ديد كه درپي يافتن قبايل و قبيله‏‎گرايي در شهرهاي آفريقاي مركزي بودند و حتي مفهوم باسازي قبيله‌اي را ابداع كردند.دو دهه دوم يعني دهه‌هاي شصت وهفتاد قرن بيستم تا حدودسال1980 ،نسل دوم انسان‏شناسي، موضوعات اصلي انسان‏شناسي در گذشته را، در شهر جستجو مي‏كردند.انسان‏شناسان شهري اين دوره مسايل خاصي هم‌چون مهاجرت، خويشاوندي، قشربندي اجتماعي، نقش‏هاي اجتماعي و غيره را در شهر جستجو مي‌كردند.آغاز نسل سوم كه انسان‏شناسان شهري، علايق‏شان را به‌تمامي جنبه‌هاي زندگي شهري معطوف كردند. براي انسان‏شناسي شهري اين دوره آنچه اهميت دارد،‌ خصوصيات فرهنگ شهري  و ويژگي‏هاي شكل‏هاي گوناگون زندگي در شهر مورد مطالعه است اين انسان‏شناسي ديگر به دنبال پديده‏هاي زندگي روستايي و كوچ‏نشين يا مسايل ديگر از اين دست در شهرنيست.
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 18:13  توسط سید نوید موسوی  | 

هند، همچنان سرزمين عجايب

آگرا


 آگرا، يكي از شهرهاي زيباي شمال هند است؛ چرا كه عمارت معروف تاج محل را در خود جاي داده است.
تاج محل، بنايي است كه شاه جهان براي همسر محبوب و ايراني‌الاصلش «ارجمند بانو بيگم» دستور ساختش را داده است. نام تاج محل، ابتدا از ريشه «ممتاز محل» گرفته شد و سپس به «تاج محل» تغيير يافت. اطراف تاج محل در زمان ساخت آن نيز «ممتاز آباد» نام داشت. اما امروز به «تاجگاني» معروف است. در حال حاضر كليه درآمد بازارها، كاروانسراها و 30 روستاي حوزه آگرا، صرف نگهداري و مرمت تاج محل مي‌شود. مجموعه تاج محل شامل دو بخش محوطه ورودي يا صحن جلوخانه كه شامل بازار چهارسو و چهارسرا و سه دروازه ورودي است كه همه از سنگ سرخ ساخته شده است و بخش دوم آن، شامل محوطه اصلي به نام صد دروازه و چهار باغ بسيار زيبا است كه در آن مركزش، مرمرين با آب نماهايي در چهار سمت و فواره‌هايي زيبا در وسط آب نماها قرار دارد. در انتهاي باغ كه به رودخانه «يامونا» متصل مي‌شود، بناي اصلي قرار دارد و در دو طرف آن دو ساختمان ديگر كه يكي تسبيح خانه و ديگر مسجدي با سنگ مرمر سرخ است. به گفته كارشناسان، تاج محل علاوه بر اين كه بنايي زيبا است در مقابل زلزله نيز مقاوم است.
داخل بنا و زير گنبد اصلي دو مقبره قرار دارد كه متعلق به «شاه جهان» و همسرش «ارجمند بانو بيگم» است. نماي ايوان‌هاي خارج و طاق‌هاي داخلش با آيات و سوره‌هاي قرآن كريم و به خط ثلث مزين است كه توسط امانت خوان شيرازي روي سنگ مرمر سياه بر زمينه سفيد نوشته شده است. در متون تاريخي نامي از معمار تاج محل آورده نشده، اما در برخي از متن‌ها، از شخصي به نام استاد عيسي نام برده شده كه بعضي او را اهل شيراز و عده‌اي وي را اهل استانبول دانسته‌اند. برخي از پژوهشگران نيز به يك نسخه خطي اشاره كرده‌اند كه در آن به استاد عيسي شيرازي نقشه‌نويس و امانت خان شيرازي طغرا اشاره شده است. علاوه بر اين در برخي از متون به نام استاد احمد لاهوري اشاره شده است، زيرا مي‌توان اظهار داشت كه در ساخت و طراحي اين بناي عظيم، به احتمال زياد چند معمار و عده‌اي هنرمند مشاركت داشته‌اند.
پنجاب
پنجاب يكي از مراكز اصلي هند و بزرگ‌ترين مركز توليد گندم اين كشور است.
اين ايالت معبد طلايي (گلدن تمپل) به عنوان يكي از مهم‌ترين و معروف‌ترين معابد مذهب سيك را در خود جاي داده است.
اوتار پرادش
اوتار پرادش از شهرهاي باستاني هند است كه آثار تاريخي زيادي دارد و در كنار زنـــدگي مـــدرن امروزي به طور قابل توجهي نظر گردشگران را جلب مي‌كند. در قسمت شرق اين منطقه، وارناسي، قديمي‌ترين شهر هند قرار دارد. به اعتقاد هندوها، كسي كه در «وارناسي» از دنيا برود از قانون تولد دوباره معاف مي‌شود. بنابراين اعتقاد است كه همه ساله افراد مسن پيرو مذهب هندو به وارناسي مي‌آيند تا آخرين روزهاي زندگي و بلكه زمان مرگ خود را در اين شهر سپري كنند.
رودخانه گنگ نيز از جاذبه‌هاي معروف اين شهر است. اين رودخانه براي مردم محلي جنبه مقدس داشته و پيروان مذهب هند به سواحل آن مي‌روند تا روحشان را از گناه بشويند. به همين دليل هميشه در اين شهر شمار زيادي از كاهنان مذهب هندو در حال اجراي مراسم مذهبي مختلف هستند.
مومباي
مومباي، دروازه ورودي غربي هند محسوب مي‌شود. اين شهر در ابتدا فقط اقامتگاه تفريحي يك كلمه پرتغالي بود، ولي امروز به يكي از مهم‌ترين بندرگاه‌هاي كشور هند تبديل شده است. مومباي از لحاظ فرهنگي نيز داراي موقعيت خاصي است و در طول سال نمايشگاه‌هاي فرهنگي و هنري زيادي در اين شهر برگزار مي‌شود. تئاتر پريتهوي و گالري جهانگير از مهم‌ترين مراكز فرهنگي مومباي هستند كه شهرتي جهاني دارند. ساحل چوپاتي، ساحل جوهو، پارك ملي سانجي، گاندحي و پارك‌وحش بويوالي از ساير مراكز ديدني اين شهر هستند.
اگر به دنبال صنايع دستي و جواهرات هندي هستيد شما مي‌توانيد در اين شهر از مركز خريد كولاكاوزومي، چور بازار، جهاوري بازار، كمپس كورنر، او بروي تاورز و جهولا جهاي دساي خريد خوبي داشته باشيد.
آورانسگاباد
آورانسگاباد، در فاصله 400كيلومتري مومباي واقع شده است و به وسيله پروازهاي خطوط هوايي هندوستان به اين شهر متصل مي‌شود.
از جاذبه‌هاي اين شهر مي‌توان به صخره‌هاي تراشيده شده و غارهايي با نقاشي‌هاي فوق‌العاده اشاره كرد. هنرمندان اين شهر كوه‌هاي اطراف را تراش داده و معابر مذهبي را به زيباترين شكل در آنها بنا نهاده‌اند. غارهاي آلورا كه 34عدد هستند عمري حدود 10قرن دارند. وجود مجسمه‌هاي استثنايي در اين غارها كه غالبا توسط پيروان هندو، بودا و چين ساخته شده‌اند حكايت از تاريخ و تمدن كهن اين منطقه دارد.
گوا
وسيع‌ترين سواحل و مراكز تفريحي ساحلي هند در گوا قرار دارد. سواحل گوا، بي‌پايان بوده و آفتابي درخشان و فوق‌العاده زيبا دارند. 451سال حكومت پرتغالي‌ها، باعث شده كه تمام شهرها و حتي روستاهاي گوا فرهنگي خاص داشته باشند.آب و هواي اين منطقه براي رشد درخت نارگيل و برنج بسيار مساعد است، بنابراين در تمام گوا تا چشم كار مي‌كند درخت نارگيل و كشتزارهاي برنج ديده مي‌شود. مركز اين ايالت پانجيم است كه از زمان پرتغالي‌ها به جا مانده و هنوز ساختمان‌ها و كليساهاي بزرگي از آن زمان در اين شهر به چشم مي‌خورند.
گوجرات
گوجرات يكي از معروف‌ترين شهر فرهنگي هند است و راحت‌ترين راه ورود به آن از طريق احمدآباد است. اين شهر داراي تعداد زيادي موزه است كه از آن جمله مي‌توان به موزه منسوجات «كاليكو» اشاره كرد. شهر احمدآباد نيز با حضور زنان هنرمند كه هنوز در اين شهر قلاب‌دوزي مي‌كنند در واقع موزه‌اي زنده است.
منازل اين شهر به واسطه راه‌پله‌هاي سنگي، در و پنجره‌هاي چوبي و كنده‌كاري شده بسيار ظريف معروف هستند. اما احمدآباد يك بخش مدرن و امروزي هم دارد كه در طرف ديگر رودخانه «سابارماتي» است و با چهار پل به قسمت قديمي شهر متصل مي‌شود. احمدآباد مدرن، توسط بهترين طراحان كشور و مهندسين معمار طراحي و ساخته شده و مكاني ايده‌آل براي ديدن جاذبه‌هاي هند است.
«مودهرا»، يكي از معدود معابد آفتاب هند در اين بخش احمد‌آباد قرار دارد. «پاليتانا» در فاصله 215كيلومتري «مودهرا» است و معبدي در بالاي كوه و زيارتگاه مذهب جين است. علاوه بر اين، دو معبد، 861 معبد ديگر در اين منطقه وجود دارند كه فقط پياده مي‌توان به آنجا رفت. در اين معابد مجموعه بزرگي از مجسمه‌هاي تراشيده شده مرمري و ديگر انواع سنگ‌ها قرار دارند كه بيان‌كننده سنت‌ها و داستان‌هاي مذهبي جين و به خصوص پاليتانا است.
چناي
اگر شما مي‌خواهيد هندوستان جنوبي را كاملا ببينيد، چناي شهر مركزي ايالت تاميل نادو، ايده‌آل‌ترين انتخاب است. تاميل نادو، سنگرگاهي مهم براي هندوايسم است و در آن گذشته و تاريخ خود را به خوبي حفظ كرده است. در سراسر اين ايالت مي‌توانيد معابد هندو را مشاهده كنيد كه داراي مناره‌هاي بزرگي هستند و «گوپرام» خوانده مي‌شوند. اين معابد نقطه اتكاي اجتماع بوده و حتي امروزه فرهنگ و هنرهاي روزانه زندگي مردم اين ايالت اتكاي زيادي به اين معابد دارد. قابل‌توجه‌ترين و برجسته‌ترين هنرهاي خاص اين معابد مجسمه‌هاي فلزي و نقاشي‌هاي روي شيشه هستند.
ماهاباليپورام، كانجي پورام و تانجاوور، نمونه‌هاي خوبي از شهرهاي معبدي اين ايالت هستند كه در كنار معابد و استحكامات شهري، فرهنگ‌هاي مختلف و مذاهب گوناگون رشد كرده و ماندگار شده‌اند. كوچين، نيز بندري زيبا در اين ايالت است كه به دليل حضور چيني‌ها در اين منطقه ماهيگيري به سبك چيني در آنجا رواج دارد. كرالا، يكي ديگر از شهرهاي اين ايالت است كه بيشترين مراكز قديمي هند را دارد. در اين شهر كشتزارهاي وسيع فلفل، هل و جوز هندي وجود دارد. اين ايالت داراي سواحل پهناور و درختان زيباي نارگيل نيز است و با وجود اينكه خوشمزه‌ترين غذاهاي كشور را دارد، ولي تمام غذاهاي خارجي از قبيل چيني، ايتاليايي، عربي، آلماني و... در آن يافت مي‌شود. درست بعد از سواحل كرالا، مي‌توانيد مجموعه‌اي از جزاير بسيار زيبايي كه 36 عدد هستند با سواحل مرجاني آنها را ببينيد. اين جزاير كه لاكشادويپ خوانده مي‌شوند، يكي از مناطق زيباي طبيعي هند هستند كه جديدترين امكان گردشگري را به شما مي‌دهند. ده جزيره از اين مجموعه مسكوني هستند و زبان مردمشان شبيه زبان مردم كرالا است. مردم اين جزاير اغلب به سبك سنتي زندگي كرده، با ماهيگيري و توليد نارگيل روزگارشان را مي‌گذرانند. وجود سواحل كم‌عمق و زيبا، بيشتر گردشگران علاقه‌مند به ساحل را جلب اين جزاير مي‌نمايد

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 15:28  توسط صمدی  | 

«پیام زن»

«سرزمین هند لوحه ای بسیار قدیمی است که بارها و بارها اندیشه های گوناگون و رؤیاهای فراوان بر آن نقش بسته است و در عین حال هرگز، هیچ بار، هیچ نقشی و نوشته ای تازه، نقش پیشین را به کلی از میان نبرده و پنهان نساخته است و آن اندیشه ها به تمامی در درون روح اجتماع هند و در ضمیر ناخودآگاه آن باقی مانده است و همین است که شخصیت مرکب و مرموز هند را می سازد و به راستی که این سرزمین را با تمام جذبه بی پایان و عجایب فراوان و گوناگونیهای بی نهایتش هر چه بیشتر ببینی، دیدنیهای فراوانتری را پیش روی تو می گذارد.»

«جواهر لعل نهرو»

هندوستان، سرزمین هفتاد و دو ملت، سرزمینی وسیع و گسترده است که پیکره خود را با مساحتی برابر با 263،287،3 کیلومتر مربع بر کره خاک گسترانیده است و تا نزدیکی خط استوا امتداد می یابد. این کشور با جمعیتی بیش از هشتصد میلیون نفر از دامنه هیمالایا تا جنوب و از صحرای داغ و خشک راجستان تا جنگلهای سر به فلک کشیده آسام، جمعیتی برابر با تمام اروپا (به جز شوروی سابق) دارد. هندوستان به صورت یک شبه جزیره است که از شمال به خشکی متصل است و به سبب وسعت زیاد آن، شبه قاره هند لقب گرفته است. این سرزمین که نشانه های زندگی در آن را تا 5000 سال پیش شناسایی کرده اند، مهد پرورش و گسترش فرقه ها و قبایل و طوایف بی شماری بوده است که قرنها و قرنها با فرهنگ، دین و آداب و سنن مختلف در کنار هم و در بسیاری موارد رو در روی هم زیسته اند. لقب کشور هفتاد و دو ملت بی دلیل نبوده و نیست.

بنا بر آمار رسمی 1986 (1365ش) بیش از 82% از جمعیت هند را هندوها و 12% از را مسلمانان و بیش از 2% را مسیحیان و حدود 2% را سیکها و 1% را بوداییها و 5/0 درصد را جینها و 5/0 درصد از جمعیت هند را سایر مذاهب تشکیل می دهند.

جالب توجه است که در کشور هندوستان بیش از 1650 زبان مادری وجود دارد و جالبتر اینکه در هندبه29زبان روزنامه به چاپ می رسد.

سلطه انگلیس و استقلال هند

حکام انگلیس در سال 1856 (1235ش) پس از شکست دادن نهضت ملی هند و بر کنار کردن بهادر شاه ظفر، آخرین پادشاه سلسله گورکانی، قدرت خود را در سراسر هند گستراندند و تا سال 1886 (1236ش) توانستند سراسر برمه را نیز به امپراطوری هند ملحق نمایند. طبقه متوسط هندو که فرهنگ و تمدن انگلیس را قبول کرده بودند به تدریج خواستار شرکت در اداره حکومت هند گردیده و در سال 1885 (1264ش) کنگره ملی را ایجاد نمودند که خواست آن در ابتدا بسیار کم اهمیت و حداکثر چیزی بیشتر از مشارکت مردم در اداره امور مملکت نبود. ولی قدرت اقتصادی حکام انگلیس و محرومیت اکثریت مردم از یک طرف و پیروزی ژاپن بر روسیه در سال 1905 (1284ش) و تغییراتی که در کشورهای آسیای غربی صورت می گرفت، باعث بیداری مردم هند شده و با پیش آمدن جنگ جهانی اول در سال 1914 (1293ش) مردم این کشور خواستار کسب قدرت بیشتر و به تدریج طالب استقلال گردیدند و مبارزات ملت هند بالاخره در 14 اوت 1947 (24 مرداد 1326ش) استقلال را به ارمغان آورد.

حکومت در هند

حکومت هند، انگلیس یک سیستم وسیع و کارآمد اداری برای هند به جای گذاشت که متعاقبا برای حکومت هند مستقل، مفید و مغتنم گردید. از همان ابتدای استقلال، مسؤولین هند در صدد ایجاد سازمان جدیدی برای سیستم حکومتی خود بودند و لذا مجلس مؤسسانی جهت کلیه قانون اساسی ایجاد شد. هند که اتحادیه ای از ایالات مختلف است دارای یک جمهوری مستقل سوسیالیستی غیر مذهبی دموکراتیک و یک نظام حکومتی پارلمانی است. حکومت جمهوری هند طبق مفاد قانون اساسی هند اداره می گردد. گرچه قانون اساسی مقرر می دارد که رئیس جمهور کشور در رأس قوه مجریه قرار دارد لکن قانون مزبور مضافا مقرر داشته است که رئیس جمهور وظایف خود را با مشورت و توصیه شورای وزیران انجام خواهد داد و لذا قدرت حقیقی قوه مجریه در اختیار شورای وزیران است که در رأس آن نخست وزیر کشور قرار دارد.

ادیان و مذاهب در هند

هند سرزمین ادیان و فلسفه های مرموز و پیچ در پیچ و به تعبیری موزه ادیان انسانی است. هند تجلیگاه عرفان و معنویت به معنای عام آن است که در طول تاریخ عمیقا بر مذاهب و فرهنگهای دیگر حتی مکتبهای مادی اروپایی امروز تأثیر گذاشته است.

به طور کلی ادیان و مذاهب مورد اعتقاد اکثریت مردم هند را می توان به دو دسته تقسیم نمود:

1ـ ادیان و مذاهبی که منشأ و مبدأ پیدایش آنها در خود هند است و در زمره ادیان و مذاهب غیر الهی محسوب می شوند عبارتند از : هندوئیسم، جینیسم، بودیسم، سیکیزم

2ـ ادیان الهی که از خارج وارد شبه قاره هند شده و موجب تحولات عمیقی در این سرزمین شدند که عبارتند از: اسلام، مسیحیت، زرتشتی

وضعیت مسلمانان در هند

با تقسیم هندوستان به دو کشور در سال 1326 در واقع مسلمانان نیز به دو بخش تقسیم گردیدند. بلافاصله پس از تقسیم، خشونتهای گسترده بویژه در شمال هند، باعث شد تا بسیاری از رهبران جامعه اسلامی به سوی پاکستان مهاجرت نمایند. این امر باعث گشت تا طیف وسیعی از مسلمانان در هند از داشتن رهبریتی جامع محروم شوند که این خلاء رهبری تاکنون نیز ادامه داشته است. از حدود 10 میلیون مسلمانی که هند را به سوی پاکستان ترک گفتند، بسیاری در طول مسیر هنگام عبور از مناطق پنجاب و جامو قتل عام شدند. در دوران حکومت «ایندیرا گاندی» و در جریان تنشهای بین هند و پاکستان، بنگلادش اعلام موجودیت نمود که به نوبه خود مسأله مسلمانان بیهاری را به وجود آورد که هم اکنون نیز این مسأله گریبانگیر مسلمانان این منطقه شد.

جمعیت مسلمانان هند که بنا بر آمار رسمی دولت هند در سال 1360 در حدود 51/75 میلیون نفر بوده است، در سال 1367 سفارت هند در پاکستان این رقم را حدود 118 میلیون نفر اعلام کرد. این در حالی است که خود مسلمانان معتقدند که دولت هند همواره از ذکر آمار دقیق مسلمانان خودداری می کند و جمعیت مسلمانان بیش از 250 میلیون نفر است.

از همان اوایل تفکیک این منطقه به دو کشور هند و پاکستان، مسلمانان همواره از طرف هندوها مورد آزار و تحقیر قرار داشته اند. هندوها معتقد بوده اند که مسلمانان باعث تجزیه هند شده اند و باید به کشور جدید یعنی پاکستان کوچ کنند.

مشکل عمده مسلمانان هند

الف ـ تلاش مستدام برای تحلیل بردن هویت اسلامی آنان و اضمحلال حقوق فردی آنها توسط دولت و احزاب هندو (همانند توطئه مسجد بابری و حضور هندوها و تبدیل آن به معبد رام).

ب ـ بی سوادی و کمبود امکانات آموزشی برای مسلمانان هند. حدود 70 میلیون نفر از مسلمانان هند یعنی نزدیک به نیمی از آنان بیسواد هستند. این پایین بودن سطح فرهنگی موجبات سوءاستفاده و استثمار آنان را مهیا نموده است.

ج ـ عدم وجود امنیت برای مسلمانان. طبق آمار بیش از 15500 مورد شورش و حمله علیه مسلمانان در بین سالهای 1370ـ1326 رخ داده است.

د ـ بیکاری و نبود موقعیتهای شغلی در دوایر دولتی برای مسلمانان.

ه··· ـ و آخرین مورد که می تواند مهمترین معضل جامعه مسلمانان هند نیز تلقی گردد، نبودن رهبریتی جامع که بتواند با تدبیر، مدیریتی درخور مسلمانان را اتحاد و انسجام بخشد.

نگاهی به وضعیت گذشته و حال زنان در هند

تغییر و تحول نقش زنان در جامعه هند تا حدودی شبیه به یک منحنی متناوب می باشد. در عهد آئین ودا، زنان مورد احترام زیادی قرار گرفته و آزادیهایی را در محدوده تصمیم گیری کشوری دارا بودند.

در عصر ودایی زنان در جامعه هند از موقعیت نسبتا خوبی بهره می بردند و برای اعتلاء روح و تکامل اندیشه خود از محیط مناسبی برخوردار بودند. در این دوره، زنان حق انتخاب همسر

را دارا بودند، اما در دوره شریعت «مانویی» که از قرون اول میلادی آغاز می شود وضع زنان تغییر یافت و در چارچوب قوانین و نهادهای مذهبی رو به فرودستی گذارد. پس از این دوره، بودیسم کوشید تا به لحاظ اجتماعی و فرهنگی، منزلتی بالاتر برای زنان فراهم آورد اما در این راه چندان موفق نبود. پس از ورود مغولها به هند و تسلط آنان بر این جامعه، همه امور اجتماعی به مردان محول شده و زنان در درون خانه محصور ماندند. با ورود مسلمانانی که شناخت کافی نسبت به اسلام نداشتند به هند و پس از آن، انگلیسیها، نقش فعال زنان مبدل به یک نقش پایین شده، زنان به صورت برده ای در خدمت مردان در آمدند. زنان در وضعیتی قرار گرفتند که فقط صدای آنها قابل شنیده شدن بود و در معرض دید قرار نداشتند. امروزه زنان هندی اعم از بزرگ و کوچک در یک حق متناقض که وظیفه دوگانه ای بر عهده شان گذاشته شده است زندگی می کنند. آنان از یک طرف به عنوان تجسمی از خدایان هندو به نام «لاکشمی و ساراواتی» به حساب می آیند و از طرف دیگر با آنها مانند بردگان بی اجر و مزد رفتار می شود.

برای درک بیشتر موقعیت زنان در جامعه هند در مقابل قدرت و سلطه همه جانبه مردان، باید توجه داشت که زنان در حال حاضر، هم در محیط خانواده و هم در خارج از آن فعالیت نموده و این

نقشها را برای خود پذیرفته اند. با توجه به این امر بررسی مراحل و مقدماتی که منجر به تغییرات عمده در نظرات و آراء اعضاء خانواده نسبت به حضور زن و علاوه بر آن قوانین اجتماعی که در جهت برقراری توازن بین زن و مرد وضع شده است، از اهمیت خاصی برخوردار می باشد.

در زمان قدیم، وظیفه زن هندی محدود به آوردن فرزند و نگهداری از آن می شد. وظیفه ای که او را در چهار دیواری خانه محبوس می کرد. او ملزم شده بود که فقط مسؤولیت کارهای روزمره خانه را به عهده داشته باشد. ازدواجهای زودهنگام، بارداریهای ناخواسته و مکرر از شکوفا شدن استعدادهای آنان جلوگیری می کرد.

بعد از گذشت مدت زمانی از این امر، زنان کم کم آشنایی بیشتری با فرهنگ شهرنشینی و جهان خارج پیدا نمودند. این آشناییها راهی را برای آنان باز نمود تا بتوانند خواسته هایشان را مطرح و حضور خود را در صحنه های دیگر جامعه اعلام نمایند. انقلاب برای رسیدن به استقلال و آزادی، گروه وسیعی از زنان را به صحنه های سیاسی کشانده و برای نخستین بار آنها را متوجه قدرت بالقوه آنان ساخت.

پس از استقلال هند بار دیگری زنان بالاجبار از صحنه جامعه کنار زده شدند. اما پس از چندی جبر اقتصادی به عنوان عامل قوی دیگر، زنان را مجبور ساخت که به دنیای خارج از خانواده روی آورند.

مشاهدات عینی و تجربی در این سالها که به وسیله برخی مطالعات تحقیقاتی نیز مورد تأیید قرار گرفت، اگر چه حکایت از ادامه بخش اعظم فعالیتهای خانواده توسط زنان می کرد، ولی در ارتباط با تصمیم گیریها، از قدرت بسیار کمی برخوردار بودند. در مورد تصمیم گیریها نیز باید اذعان داشت که به استثنای درصد کمی از زنان که فارق التحصیل دانشگاهها می باشند و به دور از تسلط والدین در مشاغل سطح بالا استخدام شده اند، بقیه آنان، کمترین نقش را در روند تصمیم گیریها دارا هستند. امروز با شکاف عمیقی که در امر برابری زن و مرد به وجود آمده، حقوق زنان و فرصتهایی که در اختیارشان می توانست باشد نیز تحت الشعاع قرار گرفته است. قسمتی از این امر تا اندازه ای به خاطر وجود شرایطی است که در جامعه هند حاکم بوده و باعث شده است تا نقش کلیشه ای زنان به طور سنتی از سوی افراد جامعه مورد پذیرش قرار گیرد. این شرایط نه تنها ناشی از عملکرد خود خانواده ها بلکه از طریق مراکز آموزشی که فرزندان، اکثر ساعتهای روز را در آنجا سپری می کنند به وجود آمده است.

تلاشهای مقطعی و متناوب که به صورت آشکار و پنهان پی ریزی شده، پیامهایی را به فرزندان منتقل می کنند که در جهت تفسیر تعاریف و انتظارات فرهنگی مورد نظر به پیش بروند. از این مهمتر مقاومت بخشی از زنان می باشد که خود را در معرض تهدید و خطر جدی برای به دست آوردن مواد غذایی و رهایی از «نقش

کلیشه ای» خود قرار داده اند و آنان در ابتدا سعی در زدودن صفات مشخصه ای که از طرق مختلف در طول حیاتشان به آنها القاء شده بوده نمودند.

برای ورود به جامعه هند و بررسی وضعیت زنان این کشور، با تاریخ طبقات اجتماعی موضوع را آغاز می کنیم.

سیستم اجتماعی هند(کاست)

در سیستم اجتماعی، اولین موضوع مورد نظر طبقه یا طبقات اجتماعی است. این عنصر بررسی جامعه تقریبا در تمام جوامع تاریخی و جغرافیایی کم و بیش ماهیت شبیه به هم داشته است. کاست واژه ای است پرتقالی به معنی «نسل»، «نژاد» یا «طبقه» و مراد از آن، پیوند ارثی یا منشأ خانوادگی است. سیستم کاست پایه جامعه هند است. کاست وسیله ای است برای لایه بندی جامعه، که ساختمان آن با یک سلسله قواعد و مقررات تنظیم می شود. قواعدی که به اعضایش تحمیل می شود و اگر کسی این دستورها را زیر پا نهد، یا تنبیه می شود یا از کاست بیرون رانده می شود.

شاید بتوان گفت ساختمان تاریخی سیستم طبقات اجتماعی هند (کاست) بر اساس یک تاریخ مجهول السند بنا شده و سیستم به لحاظ اسنادی از یک افسانه مذهبی تغذیه می شود. «برهمن»ها بالاترین جایگاه در سلسله مراتب جامعه هند به تعلق دارد و پایین ترین جایگاه در جامعه هند به «شودراها» تعلق دارد که «لمس ناپذیر» یا «نجس» نامیده می شوند.

جالب است بدانید که گاندی این امر را زخم خدا بر پیکر جامعه هندو خواند و «شودراها» را «هاریجان» یا «خلق خدا» نامید. اعضاء کاست «لمس ناپذیر» یا «نجس»، پایین ترین قشر و گروه اجتماعی در هند هستند و کاستهای بالاتر به آنان به چشم حقارت می نگرند. در تاریخ اجتماعی بشر و در تمدنهای شناخته شده امروز، شاید هیچ طبقه ای به مظلومیت همین نجسها در هند نبوده باشد. طبقه ای که طبق افسانه ها فرزندش ناپاک به دنیا می آید، ناپاک زندگی می کند و ناپاک می میرد. این تولد در مقام طبقه نجسها، برای هیچ کودکی جشن به همراه ندارد و برای هیچ مادری تقدیر!!

فریاد و ناله زنان هند، امروزه متناسب با توقعات و انتظارات اجتماعی کاست، خود تعبیر می شود. مشکل زنان هند مثل سایر مسایل فرهنگی و اجتماعی این کشور هرگز به هم شباهتی ندارد. فریاد تظلم زنان هند به پا است اما طبقه «نجس» نان می خواهد و طبقه «برهمن» قدرت و حکومت.

به عنوان مثال: طبقه متوسط و بالاتر که مجموعا 40 درصد از کل جمعیت کشور را تشکیل می دهند، دختران خود را به هنگام ازدواج در یک دوره آموزشی پنج روزه با هزینه 650 روپیه آماده پذیرش شرایط جدید می کنند(1)، اما همین مبلغ معادل حقوق یک ماهه دختری از طبقه پایین است که برای تأمین جهیزیه خود و خواهرش، کار و آینده اش را به کارفرما در مقابل دریافت وام گذارده است.(2) در حالی که زنان طبقه برتر در قالب حزب سیاسی خود به نام «AIMRP» خواستار شورش و انقلاب علیه جامعه و تسلط مردان هستند(3)، زنان «آدیواشی» در ناحیه «اودی پور» از دولت تقاضا دارند که به آنها اجازه داده شود تا به جنگل رفته و بتوانند هیزم برای سوخت جمع کنند.

یکی از زنان می گوید: با روزی 19 ساعت کار برای جمع آوری هیزم فقط 5 روپیه دستمزد از کارفرما دریافت می کنم. نماینده این زنان، از سیستم فئودالی شدید و خشن شکایت دارد و معتقد است که حق اربابی و اجاره بهای زمین چیزی از محصول برای کارگزاران زن به جا نمی گذارد.(4) در حالی که زنان طبقه «AIMRP» خواهان دریافت 50 درصد از حقوق ماهانه شوهرشان هستند، زنان «آدیواشی» تنها خواسته شان از شوهرانشان این است که دسترنج زنان خود را صرف مشروب خواری و الکلیسم نکنند و شکایت دارند که مصرف الکل در بین مردان این منطقه افزایش یافته است(5).

با چنین شرایطی که فقط مشتی از هزاران خروار است، چگونه می توان وضعیت زنان هند را در قالب یک عنوان و هویت مورد بررسی و مطالعه قرار داد؟ به همین منظور در بررسی وضعیت زنان هند با همه افتراق طبقاتی و

فرهنگی، وجوه اشتراک را یافته و بیشتر از آن جنبه هدف جستجو می شود.

وضعیت اجتماعی زنان در هند

در جامعه هند بر اساس سنتها و باورهای فرهنگی، موقعیت برتر مرد و وضعیت فروتر زن، از همان ابتدای تولد مشخص می شود. تولد یک دختر در یک خانواده، به دلیل اینکه باری اقتصادی بر دوش خانواده محسوب می شود، مورد استقبال قرار نمی گیرد. هنگامی که یک دختر رشد می کند تعلیم و تربیت برای او لازم به نظر نمی آید، چرا که نقش سنتی زنان به دنیا آوردن و مراقبت از بچه ها است. گرچه همواره در جستجوی فراهم آوردن نیازهای خانواده و مشارکت در امور اقتصادی چون کشاورزی، صنایع روستایی، دامداری و فعالیتهایی از این دست هستند. در جامعه فقیر هند هنگامی که یک نوزاد پسر پا به عرصه وجود می گذارد، به عنوان منبعی اقتصادی در نظر می آید، حال آنکه یک دختر همچون فشاری اقتصادی بر دوش خانواده سنگینی می کند. به همین دلیل فرزندان دختر از همان ابتدا کمتر مورد توجه قرار گرفته، از نظر روحی و جسمی متحمل کمبودهای فراوانی می شوند. در هند دختربچه هایی که از بدِ حادثه، پسر نشده اند، (پسری که آن همه مطلوب است) گاهی «ناکوشا»

یعنی نامطلوب نامیده می شوند. بدین ترتیب، دختران تا پیش از ازدواج، باری بر دوش خانواده و مایه سرافکندگی اجتماع اند. دختری که در خانواده ای تهیدست باشد و جهیزیه خوبی نداشته باشد، شانس چندانی برای رفتن به خانه بخت نخواهد داشت.

طبق آمار سالانه، 300 هزار دختر هندی جان خود را از دست می دهند که علت مرگ 61 آنها تبعیض جنسی و غفلت در پرورش آنها است. بر اساس مطالعات انجام شده توسط انستیتوی ملی تحقیقاتی و آموزش و پرورش هند سالانه 12 میلیون نوزاد دختر در آن کشور متولد می شوند ولی 25 درصد آنها قبل از رسیدن به سن پانزده سالگی می میرند. دخترها در مقایسه با پسرها در ایام کودکی بیشتر در ایالات «هاریانا»، «بیهار»، «گجرات»، «راجستان»، «پنجاب»، «اوتارپرادش» و جامو و کشمیر با خطر مرگ مواجه هستند. نرخ بالای مرگ و میر دختران در هند ناشی از آن است که به آنها در هیچ یک از دوران نوزادی، کودکی، بلوغ و بالاخره مادری، توجه نمی شود. سیستم توزیع غذا، خدمات بهداشتی، آموزش و پرورش و رفاه در هند بیشتر به سود مردها است. مطالعات مذکور خاطرنشان کرده است که موارد سقط جنینهای مؤنث، ابعاد خطرناکی به خود گرفته و اگر جلو آن گرفته نشود تناسب جمعیت زن و مرد را در هند بر هم خواهد زد. فقط در بمبئی در یک سال 40 هزار جنین دختر سقط شدند. در برابر هر 1000 نفر مرد، 929 زن وجود دارد. برخی از خانواده ها در بعضی از مناطق جنوب هند به علت فقر مالی و تنگدستی، عمدتا نوزادان دختر را به قتل می رسانند. در مناطقی مانند «مادورای» در جنوب هند دختران به عنوان یک بار مالی بر دوش خانواده تلقی می شوند و بسیاری مواقع در بدو تولد به وسیله والدین خود به قتل می رسند. به نوشته هفته نامه «آبزرور» چاپ لندن، این خانواده ها نوزادان دختر خود را از طریق مسموم کردن، خفه کردن و گرسنگی دادن به هلاکت می رسانند. آبزرور می نویسد: در منطقه «مادورای» بعضی خانواده های هندی با پرداخت 20 روپیه مسؤولیت قتل نوزاد خود را به افرادی که چنین سرویسی را ارائه می کنند می دهند، یا حتی دختران را زنده به گور می کنند. نتیجه مطالعات انجام شده در این منطقه نشان می دهد نیمی از نوزادان دختر پس از تولد به قتل می رسند و در خانواده هایی که قبلاً دارای دختر شده اند خطر اقدام به چنین کاری در بالاترین میزان خود قرار دارد. خبرنگار «آبزرور» در گزارش خود می نویسد: به دستور فرمانداران، محلی برای جمع آوری نوزادان دختر ناخواسته اختصاص داده شده است تا از قتل آنها جلوگیری شود. این نوزادان سپس با بودجه دولتی در دارالایتام نگهداری می شوند و دولت مسؤولیت آنها را به عهده می گیرد.

یکی از عوامل عمده و یا شاید عمده ترین عاملی که باعث چنین سوء رفتاری با دختر از هنگام نوزادی می شود، نظامی است موسوم به «نظام دوری». طبق این نظام، خانواده دختر در هنگام

ازدواج وی ارزش نسبتا زیادی را به شوهر منتقل می کند. با وجودی که در سال 1961 (1340ش) قانونی در جهت منع «نظام دوری» به تصویب رسید اما همچنان این نظام، حتی در میان اقشار تحصیلکرده به اجرا درمی آید.

زن هندی و تعلیم و

تربیت

علی رغم تلاشهای زیادی که خصوصا پس از استقلال، توسط مصلحین اجتماعی برای تعلیم و تربیت زنان صورت گرفت، رشد تعلیم و تربیت در میان آنان بسیار کند و غیر همه جانبه بود. طی سالهای 1971 تا 1981 (1350 ـ 1360ش) تعداد زنان باسواد نسبت به کل جمعیت زنان از 7/18% به 82/24% ترقی یافت. طبق آمار سرشماری سال 1991 (1370ش) نرخ زنان باسواد 42/39% رسید. گرچه افزایش روزافزون در تعداد باسوادان در میان زنان دیده می شود اما در مقابل نرخ باسوادان مرد که در سال 1991 (1370ش) به 86/63% رسیده است، زنان همچنان در جایگاه فروتری قرار دارند. در سال 51 ـ 1950 (30 ـ 1329ش) تعداد دخترانی که به مدرسه ابتدایی می رفتند 4/5 میلیون نفر بود. این تعداد در سال 85 ـ 1984 (64 ـ 1363ش) به 2/34 میلیون نفر رسید. بین همین سالها تعداد پسرانی که به مدرسه ابتدایی می رفتند از 8/13 به 5/48 میلیون نفر رسید. در مورد

تحصیلات دانشگاهی به نظر می رسد رشد بیشتری وجود داشته است. البته این رشد عمدتا در میان اقشار بالای شهری وقوع یافته است. در میان سالهای 52 ـ 1951 (31 ـ 1330) تا 83 ـ 1982 (62 ـ 1361) تعداد دانشجویان دختر نسبت به کل دانشجویان از 8/10% به 5/28% افزایش یافته است. طی دهه گذشته نیز به نظر می آید که این رشد ادامه یافته است.

در کشوری چون هند که درصد بالایی از تعداد زنان بی سوادند، برنامه های مختلفی جهت توسعه و باسواد کردن زنان ارائه شده و می شود. دراینجا تأکید قابل توجهی بر فراهم آوردن امکان تعلیم و تربیت در مراحل ابتدایی برای کودکان بین 6 تا 14 سال و برای بزرگسالان بی سواد بین 15 تا 35 سال به عمل آمده است. در کنار تلاشهایی که در جهت تعلیم و تربیت زنان از سوی دولت صورت گرفته است، سازمانهای غیر دولتی و عموما سازمانهایی که به صورت داوطلبانه فعالیت می کنند نیز در این جهت کوشش زیادی کرده اند. این سازمانها عمدتا برنامه تعلیم و تربیت زنان روستایی را در چارچوبهای رفاه خانواده، نگهداری کودک، تغذیه، بهداشت وسایل اجتماعی خاص منطقه به مورد اجرا گذاشته است.

میزان بی سوادی در بین زنان مسلمان هند در قیاس با فرقه های مختلف بسیار زیاد است. در منطقه های مسلمان نشین در دهلی نو، زنان مسلمان دارای سواد و مدرک تحصیلی بالاتری نسبت به شوهرانشان هستند. به گزارش واحد مرکزی خبر، صدا و سیما بر اساس یک آمارگیری در این منطقه تعداد قابل ملاحظه ای از مردان در خانواده بی سوادند. در حالی که همسران آنها دارای مدرک فوق لیسانس هستند. این روند در میان خانواده های غیر مسلمان برعکس است زیرا معمولاً این مردان هستند که اکثریت باسوادان و تحصیلکرده ها را تشکیل می دهند. در دلایل ذکر شده در مورد بی سوادی مردان این نکته قابل ملاحظه است که معمولاً به دلیل کثرت جمعیت در خانواده های مسلمان، فرزندان ذکور ناگزیر از کار کردن و کمک به معیشت خانواده هستند در حالی که دختران از کار کردن در بیرون معاف هستند و فرصت بیشتری برای کسب علم دارند. اما این فقط وضعیت زنان مسلمان در دهلی نو می باشد. در حالی که روزنامه اردوزبان «قومی آواز» در شماره مورخ 27/7/1371 خود طی مقاله ای ضمن بررسی

موضوع آموزش نوشته است: در بین مسلمانان میزان بی سوادی در زنان بیش از مردان می باشد و گفته می شود که بیش از 80% زنهای مسلمان هند بی سواد هستند.

وضعیت آموزشی ـ ترویجی

زنان روستایی

از لحاظ آمار و ارقام حدود نیمی از جمعیت روستایی 544 میلیونی هند را زنان تشکیل می دهند. حدود 75 درصد زنان روستایی، عضو خانواده های کشاورزان خرده پا و کوچک و خوش نشینها هستند و نزدیک به 70 درصد این زنان از سواد بی بهره اند. کار روزانه یک زن روستایی هندی از انبوهی از کارهای تکراری مثل پخت و پز برای اعضای خانواده در آشپزخانه پر از دود، نگهداری از کودکان در شرایط غیر بهداشتی، حمل سوخت، علوفه و آب از مسافتهای طولانی بدون توجه به سن و شرایط فیزیکی وی، تشکیل گردیده است. زن روستایی به لحاظ ازدواج در سنین پایین و به علت حاملگیهای مکرر، از لحاظ جسمانی و روانی در موقعیت نامطلوبی قرار دارد و به ناچار برنامه کاری سنگینی را تحمل می کند.

مسأله فقر بخصوص فقر در قشر زنان روستایی، خانواده های کشاورز خرده پا و خوش نشینی، مسأله عمده ای است که کشور هند سالها با آن روبه رو بوده است. در کشور هند برنامه آموزش رسمی که شامل هشت سال تحصیل در دوره ابتدایی، سه سال تحصیل دانشگاهی برای داوطلبان به فراگیری است، به اجرا گذاشته می شود. ولی توده زنان روستایی از مزایای آن، به گونه ای که شهرنشینان بهره مند می گردند استفاده نمی کنند.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 15:26  توسط صمدی  | 

انسان و حیوان(نقد و معرفی کتاب)

DSC00108.JPG

                                                                          
در نگاه اول ممکن است تصور کنید که با یک کتاب در باره چگونگی اهلی کردن حیوانات روبرو هستید
اما از عنوان کتاب که بگذرید ورقی که بزنید کتاب انسان و حیوان با مجموعه ای در چهار بخش و دوازده
فصل ، ارتباط  انسان و حیوان را از دیدگاه مردم شناختی بررسی می کند.

و نیاز مبرم هر یک را به دیگری
و لازم و ملزوم بودن آنها را برای حیات بیان می کند.

ژان پیر دیگار نویسنده کتاب ، دارای تحصیلات در رشته علوم طبیعی و دکترا در رشته ی مردم شناسی و
 متخصص در باره ایران و مدیر پژوهش در مرکز ملی تحقیقات علمی فرانسه است.

اصغر کریمی که کارهای متعددی را به اتفاق نویسنده منتشر کرده ، مترجم این کتاب است.

پیر دیگار در این کتاب پزوهشی را نه بر اساس محوریت حیوان و اهلی کردن آن ، بلکه به عنوان یک
مردم شناس برای آشکار نمودن تلاش ها و دستاورد هایی که انسان در زمینه های گوناگون اعم از توان فنی
نیروی درک و هوشمندی و سازمان اجتماعی برای اهلی کردن حیوانات به کار برده بهره جسته است.

نویسنده به دنبال یافتن رد پایی از تاریخ گذشته انسان از طریق حیواناتی است که توسط او اهلی شده اند تا
در این مسیر به پنهانی ترین محرک ها و توانایی های اندیشه و عمل انسان پی برد و از راز های آن مطلع گردد.

دیگار در پاسخ به چرایی انتخاب موضوع حیوانات برای شناخت انسان، چنین اذعان می دارد که اهلی کردن حیوان از جمله اعمالی بوده که بیش از سایر فعالیت هایش، انسان را ساخته است.

به زعم نویسنده، انسان طی ده هزار سالی که از مراحل اولین اهلی کردن های حیوانات می گذرد بخش اعظمی از خوراک،پوشاک، مسکن،آسایش و رفاه ،گرما و روشنایی،وسایل کار و حمل و نقل را مدیون همین حیواناتی است که گزینش و تربیت کرده است.

بخش اول کتاب با دورنمایی از عقایدی در باره ی اهلی کردن حیوان آغاز گردیده که در این چشم انداز سعی شده شرایط یک بررسی نوین به روش مردم شناختی حاصل شود.

بخش دوم نیز به حیوانات اهلی اختصاص دارد و فهرستی از چگونگی فعالیت هایی که بر روی حیوان انجام
می گیرد تا اهلی شود به خواننده ارایه می دهد.

بخش سوم روابط بین انسان ها و حیوانات اهلی ، چگونگی استفاده از حیوانات اهلی، با تحلیل "چرایی" و
"چگونگی" این روابط و مفهوم نظام اهلی کردن ، شرح داده شده است.

بخش آخرین کتاب نیز به بیان روابط بین جامعه و اهلی کردن حیوان پرداخته است. نویسنده کتاب معتقد است ویژگی های انسانی افراد به نوعی بر گرفته از موجوداتی است که در کنار خود دارند، چرا که در اهلی کردن و تربیت حیوانات ، انسان به مدد اندیشه و حس خود تمامی دانایی و اندوخته های فکری و روحی اش را بکار می گرفته تا به بهترین شیوه و کار آمدترین روش حیوان را مسخر خود نماید. لدا از این دیدگاه اهلی کردن حیوان تصویری از میزان درک و احساس انسان نسبت یه دنیای پیرامون خود است.

این کتاب با پرده برداری از برخی از پنهان ترین محرک های عمل انسانی، آدمی را از دو سو به چالش می کشاند از یک سو نگاه نقادانه به اعمال انسان دارد و از سوی دیگر نگاهی نقادانه بر اهداف بلند پروازانه در اهلی کردن حیوان توسط انسان ، از همین رو به بیان دغدغه ای که در کشاکش این دو دیدگاه پدید می آید می پردازد و آن رشد گرایش به پرورش هایی است که در نهایت چیزی جز آسیب و زیان به بار نمی آورد. از جمله بروز تنش های شدید در شهرها بین هواداران و مخالفان زیاد شدن حیوانات مونس( مانند سگ که آن را به مثابه رقیبان مستقیم کودکان) می دانند.

نویسنده در پایان کتاب ،خواننده را با یک پرسش نهایی و اساسی روبرو می کند: اینکه آیا پس از هزار سال از اینکه یا انسان ها به مثابه حیوانات مطرح شده اند و یا حیوانات به مثابه انسان ها ، وقت آن نرسیده است که به مساله به صورتی عقلایی تر نگاه کنیم و در صدد طرح آنها به همان صورتی که هستند باشیم و در آنها زندگی و موجودیت یک موجود زنده را رعایت کنیم؟! به هر جهت پیر دیگار به مدد نگاه مردم شناسانه خود ، چشم اندازی نو در پدیده اهلی کردن حیوانات پیشر رو قرار داده است . بعدی که تاکنون به آن کمتر توجه شده است.

روایی متن ترجمه شده نیز هر گونه ابهام و نارسایی را در بیان اهداف و دیدگاهی که نویسنده به زعم و
تلاش خود دنبال کرده ، به زیبایی و به سهولت بر طرف کرده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 19:46  توسط سید نوید موسوی  | 

پرنده در قفس آواز نمی خواند: زجه می زند ! *

 

 ۱- کمی اندیشه


اگر با این داده پیش فرض آغاز کنیم که هنر چون در بعد زمانی و مکانی توانایی ارائه شدن دارد لذا هیچ هنری نمی تواند بدون انعکاسی از واقعیت اجتماعی و تاریخی وجود داشته باشد.در واقع همین که شکل سوبژکتیو هنر که با آفرینش در ذهن شکل می گیرد برای عینیت یافتن و بیان نیازمند عنصر مادی است خود گواه این امر است که تاثرات محیطی در هر دو شکل آگاهانه-ناآگاه در اثر هنری جسمیت می یابد.در قرون ماقبل مدرن هنر به عنوان امری پیوسته و دارای شکلی هارمونیک و منظم شناخته می شد.به عبارتی تا پیش از ظهور «کانت» در فلسفه روشنگری نظم یکی از تعاریف زیبایی بود.به تدریج و با تغییر شرایط تاریخی و اجتماعی جهان هنر تدریجا از فرم تزئینی و چاشنی خود خارج و زمینه های پیدایش جنبش های آنارشیسم را در حوزه های گوناگون هنری و ادبی را در سراسر جهان به وجود آورد.ظهور نویسندگانی چون گوگول و فلوبر در ادبیات و سپس بودلر در شعر و بعدها پیدایش دادائیست ها و سورئالیست ها و کوبیسم در نقاشی و فرمالیست های روسی چون یاکوبسن و دیگران کار را به جایی رساند که کافکا از مسخ سوژه توسط نظم مستحکم قدرت به عنوان درونمایه یکی از مهمترین داستانهای خود سود جست و  به قول آلوارز ٬ بکت امکانات رمان کلاسیک و مدرن را به پایان رساند و نابود کرد.
موسیقی نیز به عنوان یکی از اشکال هنری از این ماهیت متناقض مدرن مستثنا نیست.آدورنو متناقض بودن را یکی از ویژگی های هنر مدرن می داند. در دنیای سرمایه داری که نظریه سیستم هایی چون لومان و...هنر را نیز چون یکی از مشاغل دارای بودجه و حقوق و کارکردی اداری می دانند این نوع کارکرد متناقض به شکل انفجار آنارشیستی موسیقی زیرزمینی (آندرگراند) شکل می گیرد که از لحاظ ماهوی کل سیستم را به شکلی رادیکال زیر سوال می برد.موسیقی بیتل ها ، ری چارلز و دیگران اگر چه جز موسیقی زیرزمینی به حساب نمی آمدند اما از دل همین تناقضات بوروکراتیک سرمایه داری به وجود آمدند و سیستم نظم اجتماعی یا به تعبیر لاکان (دیگری بزرگ) را به چالش فرا خواندند.


۲- عصر چارشنبه من ! هه ! عصر خوشبختی ما


موسیقی معترض در ۱۵۰ سال اخیر نمونه های مهمی دارد.شاید ترانه های عامیانه کوچه بازاری در ابتدای عهد ناصرالدین شاه مثل « شاه کج کلا رفته کربلا...ما شدیم اسیر از دست وزیر ...نان شده گران...یک من یک قران» یا « نون منی چارعباسی پنیر سیری سه عباسی...آدم مفلس چو منو وا می داره به رقاصی» ترانه هایی در اعتراض به گرانی و مسائل روزمره بود. سپس با « ابوالقاسم عارف قزوینی» این اعتراض جنبه ملی پیدا می کند.تصنیف معروف « ننگ آن خانه که مهمان ز سر خوان برود...جان فدایش کن و مگذار که مهمان برود...گر رود شوستر از ایران رود ایران از دست...ای عزیزان مگذارید که ایران برود» که عارف در اعتراض به اخراج مورگان شوستر مستشار امریکایی می سازد.در اوایل حکومت رضاشاه به همت «اسماعیل مهرتاش » و تشکیل جامعه باربد ٬ تئاتر روحوضی و پیش پرده خوانی رونق می گیرد که با اجرای ترانه های فکاهی انتقادی این اعتراض در قالب ظنز ابراز می شود.مجید محسنی/جمشید شیبانی /عزت ا.. انتظامی/مرتضی احمدی و جواد بدیع زاده از مشهورترین پیش پرده خوانان این دوره هسند که البته بدیع زاده پیش پرده خوان نیست اما ترانه هایی از او -به عنوان نمونه : ماشین مشدی ممدلی/زال زالک/یه پوله خروس و...در ادامه این راه می یاشد.همزمان با رشد ادبیات چریکی ٬ موسیقی زیرزمینی چریکی -کمونیستی هم تلاش هایی دارد که البته چندان موفق نیست.شاید مشهورترین ترانه کمونیستی ترانه « باید دوباره کارگر شد...باید دوباره برزگر شد» با صدای فرامرز اصلانی باشد.

هم چنین مثلث فرهاد/منفردزاده/شهیار قنبری نیز جمعه/هفته خاکستری و...را اجرا می کنند که از قضا بسیار هم فراگیر می شود.تمام موارد ذکر شده که مشتی از خروار می باشند در زمانهای خود به عنوان ترانه هایی سیاه/اجتماعی/آنارشیست و...شناخته شدند اما تقریبا هیچ یک ویژگی های موسیقی زیرزمینی را یدک نمی کشیدند.


۳- موسیقی زیرزمینی !


اصطلاح موسیقی زیرزمینی undergroun music  واژه فرهنگ متقابل Counter Lnlture است 
نظریه پرداز مهم مکتب فرانکفورت، تئودورآدورنو، مهم ترین روش برای طبقه بندی سبک های مختلف موسیقی، را طبقه بندی اقتصادی می داند.
موسیقی زیرزمینی یا متقابل مجموعه ای از سبک های موسیقی است که در زمان تولید خود مورد توجه تهیه کنندگان و ناشران قرار نمی گیرند و معمولا با سبک زندگی ارزش های طبقه متوسط دنیای سرمایه داری در تضاد است. این سبک های موسیقی معمولا پس از آن که توسط افراد و شرکتهای مستقل کوچک به عموم مردم عرضه می شود، از سوی جمع (و حتی طبقه متوسط) مورد پذیرش قرار می گیرد و شرکتهای مهم ضبط و پخش موسیقی، روی به عرضه گسترده آن آثار می آورند.
 
در اروپا و در ایران، گذشته موسیقی زیرزمینی خیلی درخشان نبود. هنرمندهایی که به فعالیت در این سبک ها مشغول بودند فقط از راه های سنتی برای عرضه آثار خود به مخاطبان بهره می بردند. آنها مجبور بودند خود را باب میل و سلیقه مسئولان رادیو و تلویزیون ها ویرایش کنند تا آثارشان از رادیوها و تلویزیون ها پخش شود یا باید قدری با تهیه کننده ها کنار می آمدند و صدایی را تولید می کردند که تهیه کننده ها میلی به شنیده شدن آن داشتند و راه سوم _ البته در غرب _ این بود که گروه های موسیقی به آرامی در گوشه و کنار کافه ها و تالارهای کوچک اجرای موسیقی، برای مخاطبی چند صد نفره بنوازند و دل خوش کنند که دارند موسیقی می نوازند . اما اتفاقی که در صنعت ضبط و پخش موسیقی اتفاق افتاد ناگهان همه چیز را عوض کرد.
فقط با عرضه نوارهای کاست در غرب، هنرمندان موسیقی زیرزمینی وسیله ای را به دست آوردند که اولا ارزان قیمت بود، ثانیا کارکردن با آن راحت بود و ثالثا تکثیر آن در هر خانه ای ممکن بود. به این ترتیب در دهه ۱۹۸۰ میلادی در هر گوشه ای از شهرهای مهم فرهنگ متقابل، عده ای از جوانان که تا چندی قبل نمی دانستند چگونه می توانند صدای خود را به مخاطب هایشان برسانند، دور هم جمع شدند تا با وسایلی که امروزه ابتدایی به نظر می رسد، صدایی را تولید کنند که گرچه در استودیو تولید نشده بود و کیفیت استاندارد آثار رسمی را نداشت، اما پر بود از شور و هیجان و نوآوری و صدالبته متفاوت بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 19:42  توسط صمدی  | 

درنگی در ایده گفت و گوی فرهنگ ها و تمدن ها

دستیابی به حقیقت.....

دوشنبه ۳۰ آذر در ضمیمه ی روزنامه ی اعتماد مقاله ای خواندم درباره ی گفت و گوی فرهنگ ها و تمدن ها ، که خلاصه ای از آن را برای مطالعه ی دوستان ، اینجا می نویسم.....

گفت و گو در تمام عرصه های فلسفی و اجتماعی و حتی علمی به عنوان راه کشف و انتقال حقیقت شناخته شده است. علاوه بر شناخت که از بینش حاصل می شود ، دیالوگ در مسائلی که متعلق فهم نیز هست اصلی ترین راه به شمار می رود.معناداری از (فهم) بر می آید و برای فهم دیگران باید با آنان سخن گفت. علم در معنای قرون هفدهمی و هجدهمی آن کمتر به فهم اعتنا می کرد و صرفا بر شناخت عقلی و تجربی تکیه داشت.اما امروز فرضیه ها و شیوه های جدیدی در حوزه ی علم ، دست یابی به حقیقت را از طریق فهم مشترک میسر می کند.از همین رو نیاز امروز ما به دیالوگ به مراتب  بیشتر  از گذشته است.

گفت و گوی میان فرهنگ ها و تمدن ها که ترکیب مفهومی معناداری است ، در همین افق معنا یافته است و از طریق محور قرار دادن ذهن در مقابل عین و مشاهده ی دستاوردهای زندگی جمعی بشر می کوشد عرصه ی نوینی در ارتباطات فردی و جمعی بگشاید.

به همین سبب است که این مقوله به موضوع مهم و جدیدی در حوزه های مختلف علوم انسانی و اجتماعی تبدیل شده است.

گفت و گوی فرهنگ ها و تمدن ها در فلسفه جایگاه مهمی دارد . ماندن در یک عالم ممکن نیست ، از این رو باید در پی اندیشه فراگیری بود که بتواند میان تمدن ها رابطه برقرار کند.تفکر فلسفی ،قدرت و قابلیت انجام این کار را دارد، لذا این نظریه را هم می توان همچون مسئله ای متافیزیکی مطرح کرد.

به هر حال ورود به بحث گفت و گوی تمدن ها محتاج پرداختن به مسائلی جدید در باب اندیشه و جامعه ، سیاست و روابط بین الملل ، ارتباطات ، اخلاق و معنویت است. بدون پرداخت به مبانی عام و مبتنی بر اخلاق و بدون پایبندی به اصول اساسی اخلاق جهانی و بدون شناخت زمینه های فرهنگی و اجتماعی و مجاری و لوازم ارتباطی نمی توان در میدان ( گفت و گوی فرهنگ ها و تمدن ها ) قدم گذاشت.

تحولات سخت افزاری و نرم افزاری از یک سو و دگرگونی های نظری از سوی دیگر حاکی از ورود به دوران تازه ایست که در آن مفهوم گفت و گوی تمدن ها را بیشتر از گذشته مورد توجه قرار  می دهد. از این رو طبیعی است که این تحولات خواسته و ناخواسته در گفتارهای جاری در عرصه ی ارتباطات بین المللی نیز بازتاب بیابد چرا که زبان، بازتاب دهنده ی عوامل قوام بخشنده و تحول یابنده  در هر عرصه ی ارتباطی است.

با این چشم انداز می توان به پیدایش و رشد جامعه یی مدنی و گستره یی همگانی امیدوار بود. ۰۰۰۰۰۰۰۰۰

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 10:31  توسط سید نوید موسوی  | 

جلسه نقد و بررسی کلاس انسان شناسی فرهنگی

در تاریخ23/9/88 نظرات دانشجویان در مورد کلاس آقای دکتر فاضلی توسط خود ایشان پرسیده شد،به این صورت که از تک تک دانشجویان این سوال پرسیده شد که کدام قسمت از کلاس و چه چیز از کلاس بیشتر مورد توجه قرار گرفته است؟

در جواب به این سوال که بیشتر جنبه تعریف داشت مواردی به صورت مشترک در میان دانشجویان مطرح شد که در ادامه به آن اشاره می شود.

- مفهوم نسبی گرایی: این مفهوم و تاثیر آن در قضاوتها و نوع نگاه به تفاوتهای موجود از کلیدی ترین نظرات دوستان بود.

- تشویق به نوشتن:در جلسه ای از کلاس های این واحد درسی به چگونگی تولید یک محصول فکری که همانا اندیشیدن است پرداخته شد .استاد گرامی در این جلسه همه را به نوشتن و فکر کردن فرا خواندند و راهکارهای بسیار سودمند و ترغیب کننده ای را در اختبار دانشجویان قرار دادند که در انتها نتیجه آن شد که بیش از نیمی از دانشجویان به  این نکته  اشاره کردند که در روند این کلاس جرات و انگیزه آنها برای نوشتن بیشتر شده است.

- ارائه یک دیدگاه جدید:ارائه نوعی نگاه تازه و دیدگاهی جدید نیز از آن نکته ها بود که بسیاری به آن اشاره  کردند.

- مفهوم فرهنگ و بقایای فرهنگی: البته لازم به ذکر است که این مورد تنها توسط یکی از دانشجویان مطرح شد مبنی بر آنکه تعریف فرهنگ و روشن شدن گستره ی وسیع آن دیدی روشن و واضح تر را در تحلیل آنچه تا به دیروز فرهنگ نمی دانستیم و امروز آن را فرهنگ می دانیم را به ارمغان می آورد و همچنین مفهوم بقایای فرهنگی تایلور که از مفاهیم به یاد ماندنی این درس و کلاس می باشد.

 

و اما نقد هایی که به کلاس وارد شد:

 

چند تن از دانشجویان نقدی نداشتند و بعضی نیز نقد خود را در گستره ی وسیع تری مطرح می کردند و نظام آموزشی را به چالش می کشیدند مانند آنکه در دوازده سال تحصیلی مسیرتفکر به بیراهه می رود و در دانشگاه نیز اصلاح نمی گرددو.....

نقد  دیگر مطرح کردن این مسئله بود که تعدادی از دانشجویان در ابتدای ترم به علت داشتن اختلاف نظرنسبت به عقایذ استاد و طرح آن توسطایشان،درس خود را حذف کرده اند.

نقد دیگر مربوط به عدم تشکیل کار گروه ها چه در این کلاس و چه در دانشگاه بود.

نقد بعدی متوجه نحوه ارائه کنفراس توسط دانشجو بود و اینکه استاد محترم در نهایت فرصت محدودی به کسی که درس را آماده ارائه است میدهد.

نقد در حوزه مطالعه کارنوشت ها به عنوان تجربه و محصول فکری دانشجو و همینطور، مطرح کردن مطالب وبلاگ نیز مطرح شد.

 و در انتها از دو نقد دیگر می توان نام برد ، یکی شامل عدم ارائه و بحث حول فیلمهای مستند مردم شناسی در کلاس بود و دیگری آنکه زمانی که استاد شروع به صحبت درباره مطلبی میکنند علی رغم میل باطنی خود مجال صحبت از دانشحویان را می گیرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 0:28  توسط سمیه ابن الحاج  |